داش آكل داشی است كه در اين داستان با سه مقوله كش مكش دارد
كاكا رستم رقيب داشی در دنيای داشی ها : " همه ی اهل شيراز مي دانستند كه داش آكل و كاكا رستم سايه ی يك ديگر را با تير می زدند "ص 38
كلم به سرها و آخوندهای مذهبی كه زير لوای مذهب دست به هر كاری می زنند وقتی حاجی صمد می ميرد داش آكل را وصی خود می كند :" حالا كه زير دين مرده رفته ام به همين تيغه ی آفتاب اگر نمردم به همه ی اين كلم به سرها نشان می دهم " ص 43
عشق دختر حاجی صمد : " چشم های گيرنده ی او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود او سر را پايين انداخت و سرخ شد " ص 43
شايد فضای داستان را بتوان به دو قسمت كرد
داشی قبل از عاشق شدن يا داشی آزاد :" من آزادی خودم را بيشتر از هر چيز دوست دارم " ص 43اين داشی در جنگ با كاكا رستم پيروز است :" خود كاكا هم می دانست كه مرد ميان و حريف داش آكل نيست چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه ، چهار بار هم روی سينه اش نشسته بود " ص 39
او مثل كلم به سرها نيست بعد از مرگ حاجی صمد به كسی كه خبر را برايش آورده می گويد :" من كه مرده خور نيستم برو مرده خورها را خبر كن " ص41
در برخورد با زن ها :" چند بار هم كه رفقا زير پايش نشسته و مجالس محرمانه فراهم كرده بودند او هميشه كناره رفته بود" ص 45
داشی در بند ياعاشق در جنگ با كاكا رستم شكست مي خورد : " در همين وقت چشمش به قمه ی داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود با همه ی زور وتوانايي خودش آن را از زمين بيرون كشيد و به پهلوی داش آكل فرو برد " ص53
در برخورد با كلم به سرها : " همه ميهمان ها به سر تا پای او خيره شدند داش آكل با قدم های بلند جلوامام جمعه رفت و ايستاد "ص 49 همه ی اموال حاجی را به كسی می دهد كه قبول ندارد
عشق پنهان مرجان هدايت با زيركی عشق را روبه روي مجالس محرمانه می گذارد كه يكی از بحث های فرويد است از نظر فرويد عشق حالتی روحی است كه از ارضا نشدن قوای جنسی ايجاد مِی شود نه از محبت زياد
هدايت دو نكته را در اين داستان از فرهنگ ايرانی نمايان می كند
وقتی كه داش آكل سرش توی كار خودش است وبا كسی كاری ندارد همه برايش شاخ می شوند :" داش آكل را می گويی ؟ دهنش می چاد ، سگ كی باشد ؟ ياروخوب دك شد ، در خانه ی حاجی موس موس می كند ، گويا چيزی می ماسد ، ديگر دم محله ی سردزك كه می رسد دمش را تو پاش می گيرد و رد می شود " ص 46 يا : " سر پيری و معركه گيری " ص 46 در زمان حال همين فرهنگ را می بينيم تا يكی صدايش در نمی آيد پير وجوان و كودك همه برايش لات می شوند اما همين كه فهميدند يارو بلد است حقش را بگيرد همه بله قربان می گويند
يكی از تعريف های مردی در فرهنگ ما هم خوابه نشدن با زنان و پنهان كردن عشق است اين جمله ها را زياد می شنويم خيلی با حياست به زن ها نگاه نمی كنه از عشق فلاني مرد ولی دم نزد
چرا داشی مرجان را به كسی زشت تر و پير تر از خود می دهد ولی خود از عشقش سخن نمی گويد چيزی جز فرهنگ اين مرز و بوم است كه مانع می شود " داش آكل طبيعی با تمام احساسات و هوا وهوس ،بدون رو دربايستی از توی قشری كه آداب ورسوم جامعه به دور او بسته بود ، از توی افكاری كه از بچگی به او تلقين شده بود ، بيرون می آمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می كشيد " ص 47 كسي كه بيشترين لياقت را برای عشق ورزيدن و همخوابه شدن دارد
در جامعه ی امروز ايران كه ديگر از اين داشی ها نيست و همه در موزه ها به دنبال آن هستند و به قول اسحاق يهودی عرق فروش در خطاب به داش آكل :" اين چيه پوشيدی ؟ اين ارخلق حالا ور افتاده هر وقت نخواستی من خوب می خرم " ص 50
به هر حال ما نيز مردمی هستيم
